به گزراش مساجد نیوز, مفسران در تفسیر آیات مزبور را روى تفسیر على بن ابراهیم که به طور مستند از امام باقر(ع ) روایت کرده است ، براى شما نقل مى کنیم . راوى حدیث ابوحمزه ثمالى است که مى گوید: تفسیر این آیات را از امام باقر(ع ) سؤ ال کردم . آن حضرت […]

به گزراش مساجد نیوز, مفسران در تفسیر آیات مزبور را روى تفسیر على بن ابراهیم که به طور مستند از امام باقر(ع ) روایت کرده است ، براى شما نقل مى کنیم . راوى حدیث ابوحمزه ثمالى است که مى گوید: تفسیر این آیات را از امام باقر(ع ) سؤ ال کردم . آن حضرت در جواب و آن دو به دعوت مردم آن سامان مشغول شدند،(۱۱۵۶)فرمودند: خداى تعالى دو نفر را به سوى مردم انطاکیه مبعوث فرمود ولى سخنانشان بر آن مردم سنگین آمد. ازاین رو با خشونت با آن ها رفتار کرده و دستگیرشان نموده و در بت خانه و چون وارد شهر شد، خانه پادشاه را (۱۱۵۷)محبوسشان کردند. خداى تعالى به دنبال آن دو، مرد دیگرى را مبعوث فرمود پرسید و چو به آن جا راهنمایى اش کردند، بر در خانه آمد و گفت : من مردى هستم که در بیابان به عبادت مشغول بودم و اکنون مى خواهم خداى سلطان را پرستش کنم . این سخن را به اطاع شاه رساندند و او دستور داد وى را در بت خانه جاى دهند. وى وارد بت خانه شد و یک سال با آن دو رفیق قبلى خود در بت خانه توقف کرد و به آن ها گفت : چرا با مردم مدارا نکردید و با تندى و خشونت با آن ها روبه رو شدید؟ سپس به آن ها گفت : از این پس به آشنایى با من اقرار نکنید و هنگام روبه رو شدن با من هم چون بیگانه اى رفتار کنید. سپس نزد پادشاه آمد. پادشاه گفت : شنیده ام که تو خداى مرا پرستش مى کنى . اکنون تو برادر من هستى . هر حاجتى دارى از من بخواه . وى گفت : من حاجتى ندارم ، جز آن که دو نفر را در بت خانه دیدم . مى خواهم بدانم حال آن ها و سرگذشتشان چگونه است ؟ پادشاه گفت : این دو نفر آمده بودند که مرا از دین و آیین خود گمراه کنند و مرا به خدایى آسمانى مى خواندند. وى گفت : پادشاها! بحثى جالب و مناظره اى نیکوست . اکنون آن دو را بخوان تا بدین جا بیایند و ما با آن دو مناظره مى کنیم . اگر حق با آن ها بود که ما از ایشان پیروى مى کنیم و اگر حق با ما بود که آن دو به دین و آیین ما داخل مى شوند. ادشاه در پى آن دو فرستاد و چون به مجلس او درآمدند، آن مرد رو بدان ها کرد و گفت : شما براى چه آمده اید؟ گفتند: آمده ایم تا مردم را به خداى یگانه دعوت کنیم که آسمان ها و زمین را آفریده و جنین را در رحم مادر به هر گونه که بخواهد خلق کند و به هر صورت که بخواهد درآورد و درختان و میوه ها را برویاند و باران از آسمان ببارد. بدان ها گفت : این خداى شما که مردم را به پرستش او دعوت مى کنید، مى تواند کور مادرزادى را شفا بخشد؟ گفتند: آرى اگ رما از او بخواهیم این کار را مى کند. در این وقت رو به پادشاه کرد و گفت : کور مادرزادى را نزد من بیاورید که تاکنون هیچ ندیده باشد. چون کور را آوردند، بدان ها گفت : خاى خود را بخوانید تا این کور را شفا دهد. آن دو برخاستند و دو رکعت نماز خواندند و دعا کردند و آن کور شفا یافت و بینا گردید. وى گفت : پادشاها! کور دیگرى هم بیاورید و چون او را آوردند خود او سجده اى کرد و چون سربرداشت دیدند آن کور نیز بینا گردید. در این وقت رو به پادشاه کرد و گفت :دلیلى در برابر دلیل ؛ یعنى این ها برهانى براى اثبات مدعاى خود آوردند و من هم برهانى آوردم . اکنون دستور دهید تا زمین گیرى را بیاورند و چون او را آوردند همان سخن قبلى را بدان ها گفت و آن دو برخاستند نماز خواندند و دعا کردند و آن شخص زمین گیر شفا یافت و شروع به راه رفتن کرد. آن گاه گفت : زمین گیر دیگرى بیاورند و چون آوردند خود او به سجده افتاد و چون سر از سجده برداشت ، آن شخص زمین گیر هم شفایافته به راه افتاد. سپس رو به پادشاه کرد و گفت : این ها دو دلیل آوردند و ما نیز دو حجت ، همانند حجت هاى ایشان آوردیم . اکنون یک چیز مانده که اگر این دو نفر آ را انجام دهند من به دین و آیین آن ها درمى آیم و سپس گفت : شنیده ام پادشاه را پسرى یک دانه بوده که از دنیا رفته است . اگر خداى این دو بتواند او را زنده کند من به دین این ها درمى آیم . پادشاه گفت : من نیز به دین آن ها مى گروم . آن گاه رو به ایشان کرد و گفت : همین یک کار مانده و آن این است که زنده شدن پسر از دنیا رفته پادشاه را از خداى خود بخواهید. آن دو نفر به سجده افتادند و زمانى دراز سجده خود را طول دادند، آن گاه سر از سجده برداشتد و به پادشاه گفتند: اکنون کسى را نزد قبر فرزندت بفرست و خواهى دید که وى زنده شده و سر از قبر بیرون آورده است . در این هنگام مردم به سوى قبر فرزند پادشاه رفتندو او را دیدند که برخاسته و خاک از سرش مى ریزد. مردم او را نزد بپادشاه آوردند، پادشاه بدو گفت : اى فرزند حال تو چگونه بود؟ فرزندش گفت : من مرده بودم و ناگاه در همین ساعت دو نفر را دیدم که در پیش گاه پروردگار من به سجده افتاده و از خدا مى خواهند تا مرا زنده کند و خدا نیز مرا زنده کرد. پادشاه گفت : پسر جان ! اگر آ دو نفر را ببینى مى شناسى ؟ گفت : آرى . در این وقت همه مردم را به صحرا بردند و پسر پادشاه را در جایى نگه داشتند و دستور دادند مردم یک یک از جلوى او بگذرند و پادشاه بدو گفت : این ها را نگاه کن و ببین آن دو نفر کدام هستند؟ پس از آن که جمع زیادى عبور کردند، یکى از آن دو نفر بر وى عبور کرد، پسر پادشاه گفت : این یکى از آن دو نفر است . سپس جمع دیگرى از پیش چشم او گذشتند تا دومى آمد و پسر پادشاه گفت (۱۱۵۸): این هم آن دیگرى است . این دو نفر ایمان آوردم و دانستم که آن چه آن ها آورده (۱۱۵۹)در این جا بود که آن رسول سومى گفت : اما من به خداى اند، حق است . پادشاه هم گفت : من نیز به آن دو نفر ایمان آوردم و مردم شهر گفتند: ما نیز به خداى ایشان ایمان آوردیم (۱۱۶۰).

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد