پدرش درجه دار ارتش و مادر وی خانه دار بود. در شش سالگی وارد دبستان شد و مراحل تحصیل ابتدایی را با موفقیت کامل و احراز رتبه های اول طی کرد. دوره راهنمایی را نیز با معدل های ۱۹ و ۲۰ گذراند. در این هنگام با شروع جنگ تحمیلی همراه خانواده به زادگاه پدر و مادر خویش (ملایر) بازگشت و تحصیلات متوسطه را در رشته علوم تجربی در دبیرستان دکتر شریعتی پی گرفت و سرانجام در سال ۶۳ موفق به کسب دیپلم گردید. سال ۶۴ در کنکور سراسری دانشگاه ها با استفاده از سهمیه رزمندگان رتبه نخست را در کل کشور و در همه رشته های انتخابی بدست آورد و از این پس در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران به ادامه تحصیل پرداخت.

مشخصات شهید

  • نام:احمدرضا
  • نام خانوادگی:احدی
  • نام پدر:عبدالمحمد
  • تاریخ تولد:جمعه, ۲۵ شهریور ۱۳۴۵
  • شماره شناسنامه:۵۵۲
  • محل تولد:ملایر
  • محل شهادت:عملیات کربلای ۵
  • تاریخ شهادت:سه شنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۶۷
  • محل تحصیل:دانشگاه شهید بهشتی
  • رشته تحصیلی:پزشکی
  • مقطع تحصیلی:دکترا

خلاصه زندگینامه

به گزارش مساجد نیوز , پدرش درجه دار ارتش و مادر وی خانه دار بود. در شش سالگی وارد دبستان شد و مراحل تحصیل ابتدایی را با موفقیت کامل و احراز رتبه های اول طی کرد. دوره راهنمایی را نیز با معدل های ۱۹ و ۲۰ گذراند. در این هنگام با شروع جنگ تحمیلی همراه خانواده به زادگاه پدر و مادر خویش (ملایر) بازگشت و تحصیلات متوسطه را در رشته علوم تجربی در دبیرستان دکتر شریعتی پی گرفت و سرانجام در سال ۶۳ موفق به کسب دیپلم گردید. سال ۶۴ در کنکور سراسری دانشگاه ها با استفاده از سهمیه رزمندگان رتبه نخست را در کل کشور و در همه رشته های انتخابی بدست آورد و از این پس در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران به ادامه تحصیل پرداخت.
شهید پس از مهاجرت به ملایر و همزمان با تحصیل در دبیرستان ضمن اندیشه و تأمل در مسائل گوناگون، ایمان روز افزون خود را به حرکت پویای انقلاب اسلامی و امام (ره) نشان داد تا آنکه در سال دوم تحصیل در دبیرستان، بر اثر روح کمال خواه و ایمان والای خویش و به منظور حضور در میدان های جنگ و جهاد لباس رزم بر تن کرد و نخستین بار در عملیات رمضان (سال ۶۱) شرکت جست و در این نبرد مجروح شد. حضور در این عملیات را می بایست مبدأ تحولی شگرف و آغاز راهی نو فراروی او به شمار آورد، چنان که شکوه ایمان و اخلاص بسیجیان در این عملیات و شهادت دوستان و هم رزمانش خصوصاً «محمد روستایی» تأثیری ژرف بر او نهاد. ماجرای این واقعه در دو قطعه از یادداشت های وی با عنوان «ضیافت الله» و  «با مرگ» با بیانی آکنده از احساس و شور منعکس گردیده است.
از این پس احمدرضا تا هنگام شهادتش پیاپی در جبهه های جنگ حضور یافت و در تمامی نبردها از نفرات ویژه و فعال گردان ها و دسته ها بود و در مواقع سخت و پیچیده در میادین نبرد، دیگران را نیز هدایت و مساعدت می کرد و گاه اتفاق می افتاد تا یک شبانه روز در میان سپاه دشمن پنهان می شد و جز خدا کسی از او خبر نداشت.
در مدت چهار سال حضور در جبهه جنگ بارها مجروح شد و در عین حال در بسیاری از این موارد کمتر اتفاق می افتاد که دوستان و حتی خانواده اش از این موضوع آگاهی یابند.
احمدرضا در استعداد و یادگیری، کم نظیر بود و بدین جهت در طول مدت تحصیل در مدرسه و در دبیرستان و دانشگاه برجسته و سرآمد بود و نمره های عالی می گرفت. چنان که در سال آخر دبیرستان پس از ۶ ماه حضور در خط مقدم جبهه های جنگ و بازگشت و شرکت در امتحان نهایی به عنوان دانش آموز ممتاز شناخته شد.
فراست ذهن و طبع لطیف او موجب آن شد که حتی برای بیان مافی الضمیر و اندیشه خویش از فرمول های ریاضی و مقوله های علمی نیز تعابیری بدیع و گیرا به وجود آورد و به راحتی قلم را در بیان مکنونات درونی و مشاهدات خود به کار گیرد و شورانگیزی و عاطفه سیال خویش را در جملات و نوشته هایش جای دهد. افزون بر این، گاه طرح ها و نقاشی هایی نیز پدید می آورد و مهم تر این که اُنس دائمی با قرآن و ادعیه داشت و بر آن همّت می گماشت.
به سخنان حکیمانه و اشعار عرفانی دلبستگی خاصی داشت آن گونه که در نوشته های خود به مناسبت های مختلف از  اشعار نغز شاعران بهره می گرفت.
آن چه که در نگاه نخست از او به نظر می آمد سادگی و صمیمیتی بود که بیننده را از دیدار او مجذوب می ساخت اما در پس این چهره جذاب و شاداب، نگاه ژرف و قلبی محزون وجود داشت که باعث بی توجهی آن به تعلقات دنیایی گردیده بود  و او را با عشق و ایمانی خالص راهی میدان های دفاع از دین و میهنش می کرد.
همیشه و در همه حال خدا را بر اعمال خود ناظر و حاضر می دید و به محاسبه و مراقبت از نفس خویش اهتمام می ورزید چنان که اعمال نیک و بد خود را رمز گونه در دفتری جداگانه ثبت می کرد. حضور پیاپی او در جبهه های غرب و جنوب به عنوان یک دانشجوی پزشکی هیچ گاه باعث برتری و غرور وی نمی شد چرا که او دنیای غرور و خودخواهی را سخت سست و بی مقدار می شمرد. هنگام راز و نیاز، حالتی وصف ناپذیر داشت آن گونه که دوستان او گفته اند اهل تهجد و شب زنده داری بود. چنان که هنوز گریه های سوزناک او در جای جای سنگرها در ذهن و یاد دوستانش باقی مانده است.
امام (ره) را از ژرفای جان دوست می داشت تا بدان حد که وصیت نامه خود را با کوتاه ترین عبارت ودر یک جمله به تحقق خواسته ها و سخنان رهبر ومقتدایش مزین کرد: «فقط نگذارید حرف امام به زمین بماند.همین» و چون حضرت امام (ره) جنگ را در رأس امور خوانده بود، حضور در جبهه را با شگفتی تمام بر دنیای عافیت و سلامت کلاس درس و دانشگاه ترجیح داد.
احمدرضا که نوجوانی و بلوغ جسمانی خویش را در میدان های جنگ آغاز کرده بود در مقام معرفت و سلوک علمی مدارج روحانی را در مقام انقطاع از دنیا و اتصال به مبدأ اعلی درمی نوردید و چنین بود که بسیجی مرد میدان های جنگ سرانجام پس از شرکت فعال در عملیات کربلای ۵ ، در شب دوازدهم اسفند ماه سال ۶۵ همراه تنی چند از همرزمانش از آن جمله مجید اکبری در درگیری با کمین های دشمن بعثی به شهادت رسید و به لقاءالله پیوست و پس از ۱۵ روز که پیکر خونینش میهمان آفتاب بود بازگردانیده و درآرامگاه عاشورای ملایر به آغوش خاک سپرده شد.

دستنوشته

دستنوشته دانشجوی شهید احمد رضا احدی رتبه ی ۱پزشکی کنکور سال ۱۳۶۴
بسم رب الشهدا و الصدیقین:
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا،
به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود.
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟
کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر ۱۲۰دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر می کند،
حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام ………….؟
توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.
معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم.
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی
تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه! …
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی
و آنگاه که قطره ای نم یافتی؟
با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟
اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی،
اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش!
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد….
پس بیاید حرمله مباشیم
منبع: کتاب حرمان هوردستنوشته شهید احدی پیرامون جزیره ی مجنون

شینیده بودی که عشق لیلی، مجنون بیچاره را آن چنان آواره کرده بود که حتی سخت‌ترین و موحش‌ترین بیابان‌ها را هم برای یافتن لیلی زیر پا گذاشته بود، ولی باور نمی‌کردی آن عشق این‌قدر شدت داشته باشد که مجنون بیچاره را به این جزایر بکشاند- جزایر مجنون
هور با نهایت وسعت جولانگاه بچه‌های بسیج است. نیستان‌های بلند و پراکنده و این‌همه جانورهای عجیب‌الخلقه و کلکسیون انواع حشرات – که باید نامشان را فقط در دایره المعارف های بزرگ یافت- محیط را احاطه کرده است و مثل همیشه مهمان هر سرزمین خطرناکی، هر ناکجایی، بسیجی است که تنها استوار میانه میدان است. اینجا همه مجنون‌اند.
بسیجی‌ها سوار بر قایق‌ها، زیر رگبار تیر بار های دشمن که مماس بر آب‌ها می‌نوازند، دیوانه وار می‌تازند؛ بلم‌ها دیوانه، سکاندار ها بی‌پروا و دیوانه‌تر از همه خمپاره‌ها که هر شب زمین کم‌عرض جزیره را غرق در بوسه‌های مرگ‌زای خود می‌کنند. اینجا بسی عجیب است! جنگ یک جنگ تمام‌عیار، یک نبرد آبی – خاکی، آن‌هم با ترفندهای ممکن. خط یک جاده از میان هور؛ دو طرف آب دشمن، انتهای جاده هم دشمن. بیش از نصف جاده، خالی از نی؛ ولی قطعاتی از جاده با نی‌های بلند مستور است.
آتش دشمن از سه سمت بچه‌ها را نشانه می‌گیرد و این دیگر، غیرقابل‌تصور است. تمام حرکات بچه‌ها در روز، زیر دیدمستقیم دید بان های دشمن است. تمام حمل و نقل نیروها و تدارکات در شب، آن‌هم باز با زحمت فراوان و با قایق ها انجام می‌شوند.
شب اول، طبق معمول و مثل بچه ها، تو هم حالت تازه واردی راداری. سنگر، نمور و کوتاه و پر از موش‌هایی است که هرکدامشان یک تنه چند گربه را حریف‌اند. کانالی موجود نیست.
اگر هم هست کانالی مخروبه است که هرچند قدم یکجا با خمپاره باز یا بسته‌شده است. این جبهه جای آسانی نیست. ولی به‌هرحال همه کارها به لطف و عنایت خدا به‌خوبی پیش می‌رود.
ناصر هما پسر سیزده یا چهارده‌ساله که صدای خوبی هم داشت، با همان پرچم‌دار دسته که پیش‌قراول همه کارها بود، در همان شب اول، جلوتر از محمود معاون فرمانده گروهان – که شب اول به شهادت رسید – به خدا پیوست.
خدا گلچین می‌کند. روز بعد، پیکان نشانه حق، نصیب دو نفر دیگر، یکی حاج چراغی و دیگری احمد زمانی می‌شود. حاجی را خیلی وقت است که می‌شناسی. این روزهای آخر قرآن می‌خواند. اصلاً در عالم دیگری بود. آخرالامر با نهایت سکوت و لطافت و خلوص، جانش را تسلیم کرد. ولی باورت نمی‌شد احمد شهید شود. وقتی به یاد خاطرات دوران دبیرستان می‌افتی و امروز جسد پاره‌پاره احمد، در هر طرف جاده پخش‌شده است، سخت دلگیر و ملول می‌شوی. به‌هرحال این هم گل چهارم بچه‌های ماست.
دو روز بعد، بازهم خدا گل می خواد، از خوبان امت محمد (صلی‌الله علیه و اله). این بار حکم الهی شامل دو فرشته دیگر می‌شود، یکی بهروز و دیگری عبدالله. بهروز را در کمین نوک شهید کردند. آن‌هم با کرامتی که بهروز از خود نشان داد! هنوز یادگار بهروز و شهید فتح‌الله نظری در پادگان شهید رجایی اهواز – قبل از عملیات رمضان- برجاست.
بالاخره آخرین شهید این چند روزه عبدالله است. عبدالله همان روز که از مرخصی برگشت راهی خط شد. وقتی شنید محمود معاونش و ناصر کوچک و سرحالش به خدا پیوسته‌اند، احساس عجیبی داشت. بالاخره همان شب درراه کمین نوک آرام‌آرام به شهادت رسید. و این بار، در خونین‌ترین محور و پرحادثه‌ترین خاطرات، بهترین یارانت این‌چنین مردانه و با شکوه به شهادت رسیدند؛ آرام‌آرام مستم است.
به تاز فرمانده!
برای عبدالله
می‌روی و گریه می‌آید مرا                                          ساعتی بنشین که باران بگذرد
امشب عجب شب شگفتی است! چقدر لطیف و ظریف است! می‌خواهی همه حال و هوایش را به خاطر داشته باشی. نسیم آرام هور، نی‌ها را همچون گیسویان آشفته مجنون در هم می‌کند. ماه با فروتنی کامل به هور می‌خندد. ماهی‌ها هم از این لبخند خوشایند شادند. همه در شادی و وجد و سرورند؛ و تو تنها دوباره امشب سخت‌سر در گریبان غصه‌ای دیگر هستی.
نسیم مسکن هور هم بااین‌همه زیبایی و طبیعتش، آرامت نمی‌کند. راستی امشب عجب شب خاطره‌انگیزی است! با هر خاطره‌ای اشکی و آهی افسوسی، به قول محمد، چشم‌هایت تمامی خاطراتش را برای یک‌لحظه در پیش خود تصور می‌کند، آنگاه آرام قطره اشکی بر گونه‌هایت روان می‌کند.
نمی‌دانی از کجایش شروع کنی. آخر او در همه‌وقت و همه‌جا بود. سنگری یا خاک‌ریزی نبود که رد پایی از پوتین‌های کهنه و قدیمی او بر
آن نقش بسته باشد. قبل از جنگ آن‌همه مرارت‌ها در کردستان که برای هیچ‌کس تعریف نکرد؛ ابتدای جنگ هم‌نبرد مدام در غرب در تپه‌های قلاویز؛ از آ ن جا تا مهران، از آجا تا پاوه و آن‌همه رنج و زحمت؛ ازآنجا هم تا جوانرود و دهلران و جای‌جای جبهه‌های غرب؛ آن‌همه عرق‌ها که در جنوب می‌ریخت. بالاخره این بار در مجنون…
راستی بتاز فرمانده! که امشب اشک من بند نمی‌آید. خودت گفتی که بیا تا با هم باشیم. من هم ازآنجا فروغ نگاهت همه‌چیز را خواندم؛ ولی این‌طور باور نمی‌شد. دانشگاه را، کلاس درس را، باآن‌همه مصلحت رها می‌کنی، چون می‌دانی که باید رها کرد. آنگاه می‌آیی. ولی من بی‌وفایی نکردم و آمدم. پس تو چطور تنها می‌روی؟
چون صاعقه بر پریدن، از همه‌چیز بریدن، همه را تکبیر گفتن، این‌قدر مجذوب یار شدن – که بیش از دو ساعت مهمان هور نباشی – آن‌قدر با شتاب آمدن و این‌طور با شتاب رفتن چه زیباست! امشب به ملائکه بگویید که بچه‌ها را خبر کنند. حسین را، رضایی را، موسی و حسن را، مرتضی را، دایی را، قاسم و سایر بچه‌ها را، حتی ناصر آن پیک کوچولو را، همه بچه‌ها را خبر کنید که امشب عبدالله می‌آید.
به یاد اولین روز آشنایی در اعزام نیروی پاوه و به یاد آخرین دیدار در زمین معطر هور…

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد